شناسه : 4633
امروز دوشنبه 1396/05/16 - 09:54
نویسنده : kurdistan-admin

زندگی نامه شهید نبی خسروی

شهید نبی حاج خسروی در نوزدهم بهمن ماه 1319 در سنندج به دنیا آمد و زندگی را با طعم تلخ نداری آغاز کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج اصناف و بازاریان کردستان، شهید نبی حاج خسروی در نوزدهم بهمن ماه 1319 در سنندج به دنیا آمد و زندگی را با طعم تلخ نداری آغاز کرد. برای تحصیل علم وارد مدرسه شد، ولی فقر و محرومیت گریبانش را گرفته بود و نمی گذاشت که طفل مشتاق، تحصیلش را بیشتر از دوره ابتدایی، ادامه دهد. ناچار مدرسه را ترک کرد و آستینش را برای امرار معاش خانواده و یاری رساندن به پدر بالا زد.

 

شهید حاج خسروی در کوران کار و تلاش به خدمت سربازی رفت و پس از دو سال پخته تر از گذشته به زادگاهش سنندج بازگشت. برای ادامه تقلایی که شروع کرده بود، گواهینامه رانندگی اش را گرفت و در مدرسه به عنوان راننده سرویس مدرسه دانش آموزان به کار گماشته شد. با صداقت، تلاش و پاکی که در این زمینه از خود نشان داده بود، مسئولین مدرسه او را به عنوان راننده ای لایق به اداره آموزش و پرورش سنندج معرفی کردند و نبی در سال 1351 به استخدام رسمی آموزش و پرورش درآمد.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور گروهک های مزدور و مسلح در کردستان، جو ترور و ناامنی همه جا را فرا گرفت.

 

ضد انقلاب بیش از همه به دنبال نیروهای بومی و معتقدی بود که علی رغم خطرات آن سال ها، در خدمت اهداف نظام اسلامی و مردم محروم منطقه بودند. نبی حاج خسروی هم از زمره همین نیروهای مؤمن و خدمتگذار بود، که دست از کار و تلاش بر نمی داشت و این سخت کوشی را از همان کودکی آموخته بود.

 

شهید حاج خسروی به عنوان راننده مدیر کل آموزش و پرورش انجام وظیفه می کرد که در روز هفدهم شهریور ماه سال 1360 ـ یعنی سالروز شهیدان میدان لاله تهران ـ و در حین انتقال مدیر کل به محل کارش، توسط ضد انقلاب ترور شد و به شهادت رسید.

 

صبح دلتنگی

 

سال 60 وضعیت شهر سنندج با خودسری های ضدانقلاب خیلی بحرانی شده بود. صبح یکی از روزهای شهریور ماه، مدیر کل آموزش و پرورش ـ آقای سلیمانی ـ با نقلبه تماس گرفت و خواست راننده را دنبالش بفرستم. من هم به شهید حاج خسروی گفتم که برای این کار به منزل مدیرکل برود.

 

آن زمان به دلیل جو تروری که ضد انقلاب ایجاد کرده بود، مدیران ارشد استان در پادگان لشکر 28 سنندج ساکن بودند. ضمناً به او گفتم: به منزل آقای سلیمانی که رفتی، در بازگشت از همان مسیر برنگرد؛ چون احتمال دارد گروهک ها ماشین مدیرکل را شناسایی کنند و خدای ناکرده آسیبی به او برسانند.

 

موقعی که داشتم با شهید خسروی حرف می زدم، رو به من کرد و گفت: آقای امینی! امروز نمی دانم چرا دلم تنگ شده است. اصلاً طور دیگری هستم. گفتم اگر نمی توانی بروی، خودم دنبال ایشان بروم. این را گفتم و سوئیچ ماشین را از او گرفتم. هنوز ماشین را روشن نکرده بودم که دیدم حاج خسروی پشت سرم کنار ماشین ایستاده و خطاب به من گفت: من خودم برای آوردن استادم می روم، شما زحمت نکشید. من هم وقتی دیدم مسئاله مهمی برایش پیش نیامده و حالش خوب است، سوئیچ ماشین را به آقای خسروی دادم و او سر ساعت 7:45 صبح به طرف پادگان حرکت کرد.

 

حدود بیست دقیقه از رفتن شهید خسروی نگذشته بود که از دور صدای تیراندازی بلند شد. این سر و صداها در شهر عادی بود و صدای تیراندازی در شهر قطع نمی شد. پیش خودم گفتم این گروهک ها باز به سرشان زده و تیراندازی می کنند. من هم رفتم دنبال کار خودم. چند دقیقه بعد یکی از همکاران وارد اداره شد و گفت: آقای سلیمانی را همین الآن ترور کردند! به سرعت خودمان را به محل ترور رساندیم که فاصله زیادی هم با اداره کل نداشت. گروهک های از خدا بی خبر در مسیر برگشت ماشین به کمینش نشسته بودند و برای رسیدنش لحظه شماری می کردند. همینکه ماشین به کمین آنها می رسد، شروع به تیر اندازی می کنند و 27 تیر به ماشین حامل مدیرکل می زنند و مدیرکل از ناحیه ران پا زخمی می شوند. ولی حاج خسروی هدف تیرهای ضدانقلاب قرار می گیرد و به شدت مجروح می شود. ما که به محل رسیدیم، حاج خسروی را به بیمارستان رسانده بودند، اما تیرها کار خود را کرده بود و از دست دکتر کاری برنمی آمد. نبی روی تخت بیمارستان به شهادت رسید، تا با خون سرخش، سند مظلومیت مردم کردستان را امضا کند( آقای عبدالله امینی ـ همکار شهید).

 

تنفر از غیبت

 

فردی مؤمن و انسان دوست بود. در مجلسی که می نشست، اگر کسی از دیگری بدگویی می کرد، فوراً تذکر می داد و اگر هم نمی توانست تذکر دهد، فوراً از آنجا بلند می شد و بیرون می رفت. شهید خسروی خصوصاً از دو به هم زنی متنفر بود و همیشه می گفت: ما با هم دوست و همکاریم و اگر می خواهیم یک لقمه نان حلال به دست آوریم، باید با هم برادر و مهربان باشیم. در اداره اگر بین همکاران کدورتی پیش می آمد، همه تلاشش را به کار می بست تا ناراحتی را از میانشان بردارد و تا آن ها را به هم نزدیک نمی کرد دست از تلاش برنمی داشت. از بس که قلبش صاف بود، خرفهایش روی همکاران تأثیر می گذاشت و دست از کدورت بر می داشتند ( آقای طاهر مولانایی ـ همکار شهید).

انتهای پیام/

دیدگاه

افزودن دیدگاه جدید

About text formats

کد امنیتی
لطفا به این سوال برای جلوگیری از ارسال اسپم پاسخ دهید.

پایتخت ایران کجاست؟ (به فارسی تایپ کنید)